Notice: Undefined index: HTTP_ACCEPT_LANGUAGE in /home/shabakenews/public_html/libraries/Helper.php on line 366
عهدنامه‌‌ قالیباف با ملت ایران - شبکه نیوز
سه شنبه، 27 آذر 97 ساعت 06:12 ب.ظ / Tue, 2018 December 18

- سیاسی - عهدنامه‌‌ قالیباف با ملت ایران

اخبار امروز
استان‌ها
تبلیغات

عهدنامه‌‌ قالیباف با ملت ایران

تاریخ 19 اردیبهشت 1392 ساعت 08:13:09
کد خبر: 032394
شبکه نیوز  / اینجا ایستاده ام آمده ام دوباره با برادران شهیدم که گویی در چشمان شما نشسته اند، عهد ببندم با آن روح ها، عهد ببندم که بدن هایشان در کوه های غرب کشورم تکه تکه شد اما بی عزّت نشد، با آن ها عهد ببندم که تمام سال های انقلاب رنج کشیدند اما آه نکشیدندو...
عهدنامه‌‌ قالیباف با ملت ایران

 

 

به گزارش شبکه نیوز به نقل از فردا : محمدباقر قالیباف در همایش سالانه تجلیل از خادمان هیئت الرضا (ع) عهدنامه ای خواند که سند تعهد او به ملت ایران برای جهاد در مسیر انقلاب و مردم است. متن کامل این عهد نامه به این شرح است:

 

 

امروز می‌خواهم مطلبی را با شما جوانان و خانواده‌های شهدا بگویم. این مطلب سندی باشد بین ما. بعدا می‌توانید به من یادآوری کنید که آن روز در آستانه ماه رجب در حضور خانواده‌های شهدا چه گفتم. این وعده و قرار ما با هم است:

 


اینک که در این لحظه در پیشگاه شما ایستاده ام به همین که اینجا ایستاده ام افتخار می کنم. همین که مرا پذیرفته اید، همین که خودی دانسته اید و همین که اجازه داده اید شما جوانان عزیز و حزب اللهی را دوست داشته باشم. 

 

من، فرزند پدری هستم که در روستای سرسبز و کوچکمان با دستانش کار می کرد، با عرق جبین، پدرم به من آموخت که جزء مردم بودن، جزء همین روستایی ها، جزء همین بی ادعاها، بی زرق و برق ها، بی غرورها، افتخار است و آموخت که دوست داشتن مردم، سعادت می خواهد و عشق پدرم به مردم روستایمان، سال ها بعد عشق من شد برای دفاع از این مردم. دفاع از این خاک شریف، دفاع از این دین نجیب و دفاع از این اسلام عزیز. 

 

و من همراه همین جوان های بی ادعا، عهد بستیم که تا جان در بدن داریم، از دوستی این مردم نگذریم: «انّهم فتیةٌ آمنوا بربّهِم و زدناهم هدی» یادم نمی آورد عهد جوانکی که هنوز مو بر صورت نداشت اما دل شیر داشت، «حسن باقری» را می گویم. مرد اخلاقی و جوانمردی که « امّی» بود مثل پیامبرش، اما سال ها قبل رفتنش سرش را فدای معرفتش کرده بود: «عبدالحسین برونسی»

 

 

توفیق داشتم سال های سال هم رزم این شهید بودم،‌ شهید برونسی یک کارگر ساده اما سرشار از معنویت و اخلاص بود. بزرگان افتخار می کردند که در گردان شهید برونسی بودند؛ من نباید بگویم در لشکرش فرمانده بوده‌ام،‌ من هم به عنوان فرمانده در جلوی این مرد زانو می زدم. اصلا وقتی نگاهش می کردی باید جلویش زانو می زدی. یادم نمی رود عهد شهید فهمیده که هنوز گرمای نگاهش را در چشمان پدر رنج کشیده‌اش می بینم.  بگذارید این داستان را برای شما بگویم، که این داستان من نیست داستان غیرت یک نسل است. قصه واقعی، قصه برونسی، همت، خرازی، کلهر،‌ فهمیده، زین‌الدین، و مگر می‌شود با آن بدن‌های نحیف و روح‌های بزرگ با آنها سال‌ها هم نفس بود، اما عهدشان را فراموش کرد. و خدا را شاهد می‌گیرم که من از روزی که آخرین فشنگ جنگ رها شد تا امروز چشمان برادرانم عبدالحسین، شهید حاج همت، شهید فهمیده، مهاجر، شهید کاظمی و همه شهدای هم‌رزم، که هرگز آنها را فراموش نکرده‌ام. چندی پیش در جمع خانواده شهدا بودم.

 

 


همسر شهید چراغچی به من گفت: فلانی! آیا به یاد «آقا ولی» هستی؟ دختر این شهید، زهرا خانم که در زمان شهادت شهید چراغچی سه ماه بیشتر نداشت و اولین فرزند این شهید بود نیز حضور داشت. من در پاسخ گفتم اگر روزی بگذرد و یاد شهید چراغچی نباشم، فردای قیامت مدیون شما هستم. چشمانی که هر لحظه می بینمشان در چهره تک تک شما مردم، چشمان برادران شهیدم که گویی اینک در صورت نجیب شما مردم حلول کرده است.

 

 

و من امروز در پیشگاه شما افتخار می کنم که چشمانتان نظاره گر راه من است. شمایی که مرا از کوچه پس کوچه های روستایمان تا نبرد عشق و تا جهاد بعد از جنگ حمایت کردید، و اینک که اینجا ایستاده ام آمده ام دوباره با برادران شهیدم که گویی در چشمان شما نشسته اند، عهد ببندم با آن روح ها، عهد ببندم که بدن هایشان در کوه های غرب کشورم تکه تکه شد اما بی عزّت نشد، با آن ها عهد ببندم که تمام سال های انقلاب رنج کشیدند اما آه نکشیدند، با آن ها که درد فراقشان را حتی در گوش انقلاب هم زمزمه نکردند و به کوه های کوه درس مقاومت و ایستادگی دادند. با این خانواده های شهید، جانباز، مفقود الاثر، با این اهل دل، با این روح های شریف با این مردمان نجیب.

 

 

و من آمده ام دوباره با رهبر عزیزم، با امامم، با چشمان نگران مردمم، و با خاک میهنم؛ خاک شرافت، خاک عزت، خاک جوانمردی، عهد دوباره عشق ببندم، عشقی که از آن روزهای بهشتی در چهره های این مردم مانده است، روزهایی که ایران شده بود: باغی از باغ های بهشت. روزهایی که مردم همه برادر شده بودند: بی کینه، بی ریا، بی نفاق، بی دروغ، و با محبّت و صفا.

 


روزهایی که شهر شده بود، «شهر عشق»، بیابان شده بود، «بیابان صفا»، آسمان شده بود، «آسمان بی کینه».

 

 

روزهایی که در این نگاه های پرامید شما، اثرش هست و من عهد می بندم که آن روزهای بی کینه و ریا و دروغ و پرمحبّت و صفا را به شهرمان، به کشورمان و به آسمانمان بازگردانم. عهد می بندم که بر عهد با آن روح های عزیز پایدار بمانم که آنها تمام وجودم بودند و رفتند.

 

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم            هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 

ادامه تلاش و جهاد توأم با اخلاص در سایه نظام اسلامی و در مسیر مکتب اهل بیت را یک ضرورت می‌دانم. از خدا می‌خواهم با دعای خیر شما جوانان باصفا و با صداقت، آرمان‌های امام(ره) و شهدا را تحت رهبری مقام معظم رهبری پیش ببریم و خداوند یک لحظه ما را به خود وا نگذارد.

 

Bookmark and Share
نظر شما
پاسخ به:

Your Name Description

Your Email Description

Your Website Description

Your Comment Description

 

Parent Comment Description

وارد نمودن نامو ایمیل اختیاری می‌باشد.